خرید بک لینک
یک سوال خیلی پیچیده و در عین حال کَلَمـه ای بسیار ساده... البته جوابش به اینکه چه کسی این را از تو میپرسد هم نیز متفاوت است! مثلاً همکارَت وقتی از تو میپرسد امروز حالتان چطور است؟شما بدون درنگ بسیار عادی به او پاسخ بدهید ممنون،حال شما چطور است! یا مثلاً همکلاسیت،فرق نمیکند در مدرسه باشد،یا دان

برچسب: نویسنده: ایلیا اکبری‌پور تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 23:06

کَمـی قبل تَر از بهـآر:در یک عَصر نسبتاً شلوغ... کِنار بَساط یک دَست فرُوش... بابا،بابا،بَرام میخری؟چی پِسَرِ گُلَم؟ مـآهـی قرمز میخوام،بِخـَر دیگه بابا،باشه پسرم... انتخاب کُن آقا پِسَر،کدوم رو بگیرَم برات،اون،اونکه بالا دُمش نقطه نقطه مشکی داره... صدای زنگ موبایل آقای دَست فروش:باباجون؟جونم شیرین عسل بابا... قُولی که بهم دادی یادته؟آره عزیزم،فردا با مامانت میریم خریـد،امروز بازار خوب بوده... آخ جـُون،مامان،مامان بابا میگه فردا میریم خرید... آقا بفرمایید باقی پولتون... کَمـی قبل تر از عیـد:در یک بیمارستان بیماری های خاص... شُوق دیدَن یک سال دیگــر،با چشمانــی که تازه شکوفه های بهَار را دیده است... به کُودکـی که در انتظار رویش مـُو های تازه اَست... کَمــی قبل تر از عیــد:یک هفته مانده تا ازدواج! امروز قراره با آقامون بریـم خرید برا جشن... ایــن یکی مغازه هَم بریــم دیگه شَب شُد الان داداشت باز تیکه میندازه بهمونا،از من گفتن... کَمــی قبل تَر از  عیــد:"....."! از کی دیگه نریـم کلاس بچه ها!؟از نوزدهم خوبه دیگه ها؟موافقین؟ دخترم پس کی میخوای این اتا

برچسب: نویسنده: ایلیا اکبری‌پور تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 12:12

هَر شَب که تو میخوابی،مَن آسمان را به زَمیــن وَصل میکنَم! برای چـِه؟!تـُو بِگُو! برای اینکه تو میخوابی؟نه برای اینکه خودت نمیخوابی؟نه بگذار راحتت کنم،برای اینکه به خوابَت آیــَم... چـِرا؟برای چه آسمان به زَمین؟ برای اینکه خوابَت را شیـرین کنَم!از این کار سخت تَر مَگَر داریم؟ آری،که مَن بخوابَم و تو به خوابَم آیی! مَن،هَر صُبح که تو از خواب بیدار میشَوی! یکی از درُونَم می آید و به تو صُبح به خیر میگُویـَد! دَست هایَت را میگیرَد و به آرامی فِشار میدهَد... مُوهایَت را شانه میکنَد و لبخندت را نظاره میکند... آب که به صُورَتَت زَدی رو به رویَت مینشینَد،صبحانه اَت که تمام شُد... در میان بَرف با تُو قَدَم میزَند و در کِلاس تمام حواسَش به تُوست... در مسیر برگشت چَتری را که روی سَرت گرفته ای میگیرَم و دَستَم را توی دَستت میگذارَم... شَب که شُد،کنارَت میشنَم و فیلمی که دوستش داری را میبینیم،ببخشید خُب دستَم خُورد و کانال عوض شد،بیا با هَم فوتبال ببینیم... شَب که میخوابی،آسمان و زمیــن را بیخیال رویایــَت با مَن شیریــن بود؟ ▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█ Copyright©2017

برچسب: نویسنده: ایلیا اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 1 اسفند 1395 ساعت: 0:35

اینبار مَن تَصوُر نمیکنَم! تُو تَصَوُر کُن مُرده ای،نه فقط به مَرگ،بلکه به تمام جُزئیاتَش... شیرین است یا تَلخ؟! مرگ را دوس داشتی یا از آن ترسیدی؟ برای مَن نه تَلخ بود و نه شیریــن،دوستش داشتَمُ و نَداشتَمَش هم مُهم نیســت! مَن هَربار میمیرَم در واقعیـَت،به مَرگ حقیقـی فِکر میکنَم! کاری هَم با این نَدارم که روزی چَند بار میمیرَم و تو زنده اَم میکنی! مَرگ حقیقــی سَرد است؟خاموش است؟گَرم است!! آقای مُورچه کارگَر خواهِش میکنَم،مَـن دُکتر هَستَم،بَدَنَم را تَجزیه نَکُن و قُربانَت شَوَم! یا ساده تَر بِگُویَم،میشَود جواب های سوالات را به گُوشَم برسانیـد! تو که بوده ای،نُطفه ای که میبایست از هَمان روز اَوّل که بَذرَت را پاشیـدَن در خودشان خَفه میشُدی و به اصرار مادرت پا در این دُنیا نَهادی! شاید بهِتَر بود از هَمان اَوّل تیـغی در دَست که چَپ و راستش هم نیز مُهم نیست میگرفتم و کارَم را یک سَره میکردَم! مَن اگَر از همان اَوّل میدانستَم مَرگ آخر این داستان خواهَد بوُد،اصلاً برای چه نِوشتَم،این نیز بماند در میان آن همه سوال که در ذِهن مَریضَ یک آدم سالِم جُولان میدَهَد...

برچسب: نویسنده: ایلیا اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 1 اسفند 1395 ساعت: 0:35

صُبح شُده،بیـدار شُو! نه خَسته اَم خوابـَم میــآد! باشه راحَت بگیــر بخواب،به رئیست بـگو خوابت میومد نرفتی سرکار! نه ترجیح میدَم برَم سَرکار... چرا تو که خوابت میومد! خوابَم میومد،حالا دیگه نمیاد! چطور میشه،به فاصله یک دقیقه این همه تغییر نظر؟ آره دیگه اینطوری میشه،که اگه مَن نَرَم سَرکار،یکی از مَن بهتر میاد و جایگزینَم میشه! خب بشه،بلاخره اونم باید از یه جایی شروع کنه! نه دیگه،مسئله اینه که خَرج زندگیمون چی میشه! خب تو که اینو میدونستی چرا از همون اول بیدار نشُدی؟ میدونی بعضی وقتا لازمه یه سری چیزا رو بهت دقیقاً توی گُوشت زمزمه کنان بگن،هرچند که تو اون رو خوب بدونی... چرا بهت تذکر بدن؟وقتی تو خودت همه چیو میدونی! مَن میدونَم،ولی مسئله اینه که شاید تو ندونی! یعنی چی؟ یعنی اینکه من هر روز صُبح که از خواب بیدار میشم،باید به این فکر کنم که یک زندگی رو بچرخونم،قرض هامو بدم،بدهیامو صاف کنم! اگه یه روز نَرَم سرکار،خیلی چیزا توی زندگیم بهم میخوره،اصلاً مهم ترینش اینه که ممکنه توام بعد از یک مدت منو تَرک کنی اونم بخاطر بیکار بودنَم! من میترَسَم از این! مَنَ

برچسب: نویسنده: ایلیا اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 1 اسفند 1395 ساعت: 0:35

بـَرف میباریــد! هَوا سَرد بـود،شَب و زمین یَخ... در خانه اَم را مُحَکم چند بار با دست های یخ زده اش زَد... آهسته از پِله های طبقه دُوّم پایین آمدَم و در خانه را باز کَردَم! سلام،ببخشید ماشین من چند متر اون طرف تر توی برف گیر کرده،میتونید کمکَم  کنید؟ اجازه بدید یه چیزی بپوشم،شما چیزی احتیاج ندارید؟ اَگِه میشه یه نوشیدنی گرم برام بیارید... باشه چند لحظه منتظر بمونید... نه اینطوری این ماشین رو نمیشه بیرون کشید،باید زنگ بزنم ماشین یدک کش بیارن،که فکر نمیکنم این موقع شب اونم توی این کولاک کسی بیاد... باشه پس من همین جا توی ماشین میمونم... نمیشه که اینطوری،الان هوا سرده بیاین بریم خونه ما،یه چیزی بخورین گرم بشین.. نه مزاحم شما نمیشم،اختیار دارید،خوش حال میشیم... چه خونه قشنگی دارین،سلیقه همسرمه... ▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█ Copyright©2017KinG Omid ☑چند درس ساده...عکـس:ماه تر از مـآه ☑هَر دقیقـِه بی قَرار تَر از اَوّل... ☑هَر آدَمی یه جُور بیمارِه،مَن بیمارَم به تُو... ☑پَرواز رو یاد گِرفتــی ازَم،ولی زیادی اُوج گرفتی... ☑پُشت چـِراغ قِرمز،مَن و یک کُودَک گُل ف

برچسب: نویسنده: ایلیا اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 1 اسفند 1395 ساعت: 0:35

همیشه فِکر میکَردَم، حَتی اَگَر بَهتریـن لباس هایَم را بپوشَم... اَواخِر ماه اُردیبهــشت باشــَد! اُو چایی تازه دَم دارچیــنی برایــَم بیاورد، کنارم روی بالکــُن با مَن بنشیــنَد و به تماشای غُروب بنشیــنیــم... خوش حال باشیــم! اَمّا حال فهمیــدَم که نباید منتظر خوش حالی باشیــم... فَصلَش فرق نمیکنَد،مثلاً پاییز،اوایـل آبان... مَن با بیژامـِه ای کُردی و یک زیرپُوش سفیــد ساده... رُوی بالکـُن و تَه مانده چایی که برایــَم آورده است را از دِل و جــآن هـُورت میکـِشَم و لبخــندَش... داستانــَم را شُروع میکــند... گـُور پِدرَت ای اِتفاقات بــَد!! چـِه غُروب دِلچَسبـی چه باد سَردِی،آخ گَرمای دَستانـش! یادَم رفــت چه مینوشتــَم،اتفاق های بـَد! خَنده اَم میگیــرَد،مَگَر میشَوَد اُو باشـَد مَن برای کَسی جُز دِلَم دَست به قَلَم شَوَم! اصلاً در غُروب آفتاب نمیشَود چیزی نُوشِت،تو بایــَد کُلاهَت را بَر سَرت بِگُذاری و بنشیــنی و مَن سـَجدِه اَش بر چَشمانــَت را به تَصویر کِـِشَم... تِکان که میخُوری لَبخَندَت چَپَکـی تَر و چــآل روی گُونه اَت نَمایان تَر میشَود! ای

برچسب: نویسنده: ایلیا اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 1 اسفند 1395 ساعت: 0:35

اگر زمان به عَقب برگردد:از هَمان روز هایی که خُودم را شناختـَم،قطعاً به کلاس نَقاشی خواهَم رفت! اجازه میدَهَم خانواده اَم،رَنگ و مُدل لباس هایَم را انتخاب کنند! از مـآدرَم پُول میگیرَم و از بقالی سرکوچه مان بجای چیپس و پُفک شیر خواهَم گِرفت... و در همان کُودکی عاشق تو میشَوَم... در مدرسه بیشتر میخندَم و با دوستانَم بیشتر بُدُو بُدو خواهَم کَرد... خانه که آمدَم رو به روی تلویزیون مینشینَم تا کـآرتون مُورد علاقه ای پیدا کنم و پای آن بمانَم! و باز عاشقـَت میشَوَم! روز بعدَش با ناظم مدرسه خُوش بِش میکنَم و کارنامه اَم را میگیرَم و زنگ ورزش بجای سنگ با توپ بازی میکنَم... خانه که آمدَم از شُوق جایزه تَشویقــَم،خـواهرَم را بَغَل میگیرم و با او بازی میکنَم! و دوباره عاشقت خواهَم شُد... روز بعد تر از آن روز بیشتر قَدَم میزنَم و بیخیال هوای پاک زندگـی را دُود میکنَم! بیشتر سالُن میرَوَم و بیشتر هَندبال میکنَم... از کتاب مولانا فال میگیرَم و با حافظ زندگی میکنَم... و باز در این بُرهه از زَمان هم نیز عاشقت میشَوَم... خَریــد میرَوَم و با فروشنده بیشتر شوخی میکنَم و تخفی

برچسب: نویسنده: ایلیا اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 1 اسفند 1395 ساعت: 0:35

ایــن روزهـآ ساده تر از همیشه میپـُوشـَم! نه مثل همیشه قبل از بیرون رفتن از خانه مـُوهایـَم را شانه میزنَم،نه حِس و حال چایی دَم کَردن برای صبحانه را دارَم! به یک لقمه نان و مُربایی که فرق نمیکنَد چه باشد و دَست کشیدَنی تـُوی مُوهایـَم بَسَنده میکنم... دیگــر آینه اتاقـَم هَم خسته شُده اَست از اینکه خـُودَم را در آن نمیبیـنَم! حـَتی ریش هایــَم را نیــز حِس و حال کُوتاه کَردن،نیــست! در خیابان فقط چَشم هایـَم به دنبال مُوزائیک ها میدَوَند و من ساده از آنان میگذرم... این روزها در مـَن یک بی تفاوت زنده شده است،یا من آن را پوشیــده اَم... چه دنیای شیریــنی،نسبت به هرچیزی که سر جای خودش نیست،بی تفاوت،و ایــن عیــن آرامش اســت... این روزها بیشتر از اینکه بی تفاوت باشـَم،خُنثی هستـَم،میبینَم،میشنَوَم،اما عَکس العملی ندارَم،مثال کسی که سالیان است در کُما به سر میبرَد... نَفس کشیدَن های تِکراری،ریه هایَم پُر میشَوند و خالی،و حِس مَن دقیقاً همان است نسبت به همه چیــز،پُوچــی... هیــچ چیز مَعنای خاصی نمیدهَد،حتی پَخش شُدن آهنگ های مُورد علاقه اَم در سُکُوت نِصف شَب... ساعت

برچسب: نویسنده: ایلیا اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 1 اسفند 1395 ساعت: 0:35

یکــی رو میشناخــتَم اما نه خیلی خُوب،فقط میدونستم کُور بود... یه روز بهش گفتم چند سالته،گفت45سالمه!گفتم چند ساله کُوری؟گفت 45سال! بهش گفتم چرا عمل نمیکنی چِشم هاتو؟بینائیتو به دست بیاری! چند لحظه سکـوت کرد... گـُفت باشه عمل میکنم کیه که دوست نداره ببینه؟! چند روز بعد رفتم بیمارستان بهش سر بزنم،هنوز چِشماش بسته بود،دکترِش اومد ازش پرسیدم کی چشماش رو باز میکنین؟ گفت فردا قبل از ظهـر! پیر مرد لبخندی زد از اینکه قراره فردا خیلی چیزا رو ببینه... فردا قبل از ظهر رفتم بیمارستان،چشماش رو باز کرده بودن! اَوّل ازم پرسید شما کی هستی؟تا حرف زدم صدامو تشخیص داد و شناخت که کی هستم! برگشت بهم گفت،فکر نمیکردم همه چی انقدر قشنگ باشه،چقدر خوبه که بینائیم رو به دست آوردم بعد این همه مُدت... چند سال بعد رفتم بهِش سر بزنم،خونه اش تاریــک بود،برگشت بهم گفت،من تصوُرَم از دنیا چیز دیگه ای بود! همه چی بنظرم خوب بود تا اینکه بینائیم رو به دست آوردم... چرا هیچکس بهم نگفته بود زمیــن انقدر جای کثیفیــه؟تو چرا بهم نگفته بودی که کُور بودن بهتر از دیدن همه چیـزه؟ وَقتی کِور بودم از خیابو

برچسب: نویسنده: ایلیا اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 1 اسفند 1395 ساعت: 0:35

آیـنده را نمیدانـَم چه میشـَود! امـّا حـآل،درست در همیــن لحظه... مـَرا نیاز است به یــک بغـل... حـتی در تَصَوُراتَت،برای دقایـقی مَرا در این لحظه بی نیاز میکنَد... در آغـوش کشیــدَن،شایــد که نه،یحتمـل قدمــتش برابر با بشریــت میباشــَد که معنایـَش فرا تر از لمـس دو بـَدن است به تعبیـر مَن.. به آغـُوشــَت که دَعوت میشَوَم... یعنــی،مَرا ترسی نیســت از در کنارت بودَن... از استشمـآم عطر تَنَـت... پَرت شُدَن نَفس هایــَت... حال که در آغوشـَم آرام گرفــتی،احساس امنیــتَت کامل کـِه شُد،چه ایرادیــست،شانه هایـَت را هَم کمی بالا و پاییـن کـُن... خـُودت را خلاص کـُن و بِشکــَن،آرام جانــَت میشَوَم... گـُوش هایــَت را به من بسپار،میخواهـَم حَرف های ساده ای با تو در میان بگذارم،آخـَر میدانــی که دیوار ها هَم نیز گُوش دارنـَد... حال که لبخــند میزنــی جـآنِ دِل... دَست هایــَم را آرام،آرام لابه لای دَست هایــَت،گِره ای کُور میزنــَم... هـَر روز،مـَرا یــِک،چـَند هزار بغـل ساده با تو کافیــست... ▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█ Copyright©2017KinG Omid ☑برجسته کَردن چیزی که

برچسب: نویسنده: ایلیا اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 1 اسفند 1395 ساعت: 0:35

فقط پنج دقیقه زَمان میخواهـَم! بیشتر نه،شاید حَتی کَمــتر... آغـُوشـَت،نه دیگر بُزرگ شده اَم... شانه هایـَت،نه حَرف هایَم انقدر سنگیــن نخواهـَد بود... دَست هایــَت کفایـَت میکنَد و آن نوازِش همیشگــیَت لا به لای دَستانَم... گُوش هایَت هم نیـز،لطفاً در این اندک زمان به مَن بسپـآر... میدانـم سِنی از جُفتمان گُذشته اَست... تو با تجربه تر از قبل با مُو های سپیــد و مــَن حِسابی قَد کشیده اَم... دُرست است،کَم نگذاشتــی و کَم برداشتـی،درست است کَم گُذاشتـَم و زیاد برداشتـَم... تو نِگران مَن بودی و مَن تا نیمه های صُبح در خیابان های ناتمام شهَر قدَم میزدَم... بی تفاوت به تماس های مُکَرَر تـُو و به یک الان می آیـَم،بسنده میکردَم و تو باز منتظر میمانـدی... که حال می آیــَد،غذایـَم را گَرم نِگَه میداشتــی،تا سفره ای که دوبار چیده میشد همیشه پَهن باشـَد... یاد روز های اَوّل مَدرسه اَم نیز بخیــر دَست هایـَم را میگرفـتی و مرا میرساندی به مدرسه اَم،باران میباریـد یا بَرف دَست هایـَت،دستان کوچَکَم را گَرم میکرَد... حال گـآهی صِدایـَم بالا میرَود و میگویـَم حالَم را نمیفهمی

برچسب: نویسنده: ایلیا اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 1 اسفند 1395 ساعت: 0:35

صفحه بندی